ELXAN

Wednesday, December 27, 2006



Alay ve Halay

TÜRK HALK OYUNLARI KATALOĞU

ALAY:

Düğün alayı gibi topluluk anlamındaki alay kelimesi yurdun dört bir bucağında bilinir, doğru telaffuz edilir ve mesela "halay" gibi telaffuz edilmez. Oyun tarzının adı olan Halay da Sivas gibi yörelerde "alay" telaffuz edilmez. İki söyleniş ayrı tutulurlar. Halayın yerini dilde Alay'ın aldığı ancak beş on köy biliniyor. İstihza (alaya alma, eğlenme) anlamındaki alay kelimemizin aslı topluluk alayından ayrıdır. En eski Türkçe'de "elük" alay etme demekti, bu alay o eskiden bozulmuştur. "Eliklemek", alay etmek, alaya almak demektir.

Orta Anadolu'nun çoğu semtlerindeki Halay oyunları ile nice köylerdeki Alay adlı toplu oyunlar aynı şeyler midir? Öyle köy var ki Alay ve Halay kelimelerini fasih (düzgün) söylenişleriyle farklı anlamlarında pekala kullanabildiği için, iki kelimenin başkalığı anlaşılıveriyor. Bazen de her iki kelimenin alay telaffuz edildiği nice köylerde görülmektedir. (Sıhhat ve saat kelimelerinin ikisini de "saat" telaffuz eder gibi bir şey oluyor). Buna bakanlar Halay kelimesinin doğrusunun Alay olduğunu sanabilir ki, yanılmış olur.

İltibas (benzer şeylerin karışması), bazı bucaklarda çoktan umumileşmiştir. Mesela Birecik (Urfa) kazasının Halfeti köyünde Alay, Halay her iki imlanın söylenişiyle bir sıra oyununun adıdır. Adını kimi öyle, kimi böyle söylerler, Kadınlı olarak 5-25 kişi tarafından yürütülür ve bu karmalık "samimiyetin birlikte tecellisi" sayılır. Fakat, aynı yerde bir de Alaya oyunu vardır. Bunların ikisini de Halay ile bir ile bir tutabilir miyiz? Oyun bakımından; evet!

Diğer bazı yurt semtlerinde görüldüğü gibi Balıkesir bölgesinde de Alay Oyunu tabiri açıkça Halay kelimesinden muhaffeftir (hafifletilmiş, kısaltılmıştır yani dolaylı ilgidir).

Konya ilinin Cihanbeyli kazasından Oba köyünde Alay erkek kadın karma halde düğünlerde yürütüldüğü için Halay olduğu keza açıktır. Çanakkale ilinin Ayvalık ilçesinden Kıran burgaz köyünde 50 kadar erkek tarafından davul zurnayla çekilen bir Alay oyunu vardır. Alay adlı sonuncu oyunlar Halayların Batı Anadolu'nun son ayakta kalabilmiş uç örnekleri sayılabilirler. Adında alay kelimesi bulunan aşağıdaki maddelerden hangilerinin aynı veçhile Halaylar zümresinden kalmalığını kestirmek, cümlesinin ayrı bir mukayeseli incelemeye tabi tutulmasına bağlıdır. Bütün Halaylar zümresinin mistik menşei sezildiği için bunların Alay ile münasebeti tasavvur edilemiyor.


Read more!




موسیقی و حکیم قشقایی

دکتر صدیق

اشاره:


حكيم جهانگيرخان قشقايي از استوانه‌هاي مكتب فلسفي اصفهان بود كه بزرگاني همچون سيد حسن مدرس و آيت‌الله بروجردي را تربيت كرد. در گفتار زير، پيوند روحي و عملي و آويزش قلبي وي را با موسيقي بررسي مي‌كنيم:

1ـ‌ پيشينة موسيقي

به خلاف آنچه مرف‍ّهان بي‌درد و دهريون و حكمت‌ناآشنايان لاابالي و خوشگذرانان بي‌ادراك و معرفت شايع مي‌كنند، دين‌مداري و خدامحوري و كهانت‌خويي و تعب‍ّدپيشگي، اساس و جان‌مايه موسيقي بشر است. قدمت موسيقي به اندازة زبان و شايد از آن هم فزون‌تر است و اعتبار و اهميت آن بسيار فراتر از اعتبار و اهميت زبان است. چرا كه بشر بي‌ آن پيوسته احساس فقر و خلأ معنوي كرده است. و اگر زبان را به مثابه وسيله ا‌ُنسيت و ايجاد ارتباط و پيام‌رساني روزمره به كار گرفته است، با موسيقي به عنوان زباني فراتر از آن و وسيله‌اي پرشورتر از زبان معمولي سخن گفته است و آن را يك عامل بنيادين حيات معنوي خود، چون زيرساختي بر زندگي اين جهاني برشمرده است. موسيقي هيچ‌گاه ماهيت سرگرم‌كننده، مانند شطرنج يا چوب الف نداشته است و انسان، بي ‌آن احساس كم‌داشت كرده است.
موسيقي در هر زمان و در همة روزگاران بشر بوده است و اندرونة بشر از لحظة تولد با آن عجين شده است. در حكمت به اين نعمت عظماي الهي و موهبت آسماني «نقطة فرد وجود» نام داده‌اند. يعني جزء لايتجزي و غير منفك از هستي بشر كه «انسان كامل» مي‌سازد.
انسان آغازين، هنگامي كه به تكامل اين داده و موهبة فرابشري مي‌نشيند، آن را در تعليل حوادث و پديده‌هاي طبيعي به كار مي‌گيرد. چرا؟ بدين جهت كه محيط اطراف خود را تبيين كند و به احساس غناي معنوي دست يابد و تازه، اين، همة جوانب نيست، موسيقي در همة دورانها زندگي بشر را معني مي‌بخشيده است و نخستين شكل و محتواي آن «حماسي»‌ بوده است و «ملاحم» با موسيقي همراه بوده‌اند و «حماسه» و «ملحمه»، بستر اصلي آفرينش موسيقايي بشر شمرده مي‌شده است.

2ـ قدمت موسيقي ايل سرافراز قشقايي

بررسي تاريخ هنر در ميان اقوام كهن تاريخ ايراني، اين ادعاي به‌حق ما را كه در بالا گفتيم به اثبات مي‌رساند.
يكي از اين اقوام، كه قدمت حضور فعال فرهنگينة آنان در فلات ايران، به هفت هزار سال پيش مي‌رسد، قوم قشقايي است كه تيره‌اي كهن تاريخ از «آذان»، سكنة اصلي آذربايجان بودند و مانند تيره «بايات» آئين‌مداران نغمه‌پردازشان، با موسيقي غني و سرشاري در نبردهاي آييني، همراه آلات موسيقي ابتدايي خويش پيشاپيش سربازان و عساكر تيره‌شان، كه به آنان «ار» Er اطلاق مي‌شد آهنگهاي رزمي و قهرماني مي‌نواختند و جنگاوران را تهييج به نبرد مي‌كردند.
يكي از اين آلات موسيقي كه در الواح سومري حك و نقر شده است، كاسه‌اي كم‌ضخامت، پهن و بيضي‌شكل با ساعدي كوتاه بوده است كه ظاهرا‌ً سه وتر زهي بر آن مي‌كشيدند و مباشر و نوازنده سرپا ايستاده بر سينه مي‌فشرد و با استفاده از هر دو دست مي‌نواخت. «ساز» يا «سه‌تار» امروزين قشقاييان صورت تكامل‌يافته آن است كه جهانگير خان نيز در دوره شباب همين ساز را مي‌نواخت و «الهي‌»ها و مناجاتهاي خويش را در آن ترن‍ّم مي‌كرد.

اكنون در ميان ايل قشقايي سه آلت موسيقي رايج است:
1. ساز يا قوپوز Qopuz، ساز زهي شناخته‌شده تركان ايراني، با قدمت سومري.
2. كرنا، ساز بادي معروف.
3. دؤول (معرب و مفرس آن: دهل)، ساز كوبه‌اي.
از ميان آهنگهاي حماسه‌اي كهن نيز، هنوز نشانه‌هايي بر جاي است. مانند:

1. «سحر‌آوازي» كه پيش از طلوع آفتاب و براي بيدار ساختن جوانان ايل با ريتم تندي نواخته مي‌شود و ريشه در باورهاي كهن ايل سرافراز و شيوه‌هاي آييني يكتاپرستي تركي باستان دارد. امروزه اين آهنگ را فقط در روزهاي خاصي مي‌نوازند و چنان دلنشين و حماسه‌پرور است كه بسياري از جوانان در آن روزها در آلاچيقها، فقط براي شنيدن «سحر‌آوازي» مي‌مانند.

2. ساواش يا «جنگ‌نامه» كه با ورود مردان به ميدان بازي نواخته مي‌شود. اين آهنگ حماسي در «ساز»، آلت كهن موسيقي تركي سومري نواخته مي‌شود. جهانگير خان در «ساواش‌نوازي» تبحر داشت.

3. هه‌لئي Haley نوعي آهنگ رقصهاي حماسي آييني كه آن نيز در «ساز» نواخته مي‌شود.
شكل تجمع ايلي مراسمي كه اين آهنگ در بستر آن پياده مي‌شود، ريشه در فرهنگ غني هفت هزار ساله قشقايي دارد. مثلا‌ً در هنگام نواختن «ساواش»، جوانان ايل با جامه‌هاي رزمي كهن (= آرخاليق، جيقا، زنهارا، پاتاوا) به ميدان مي‌آيند و چوب دستي «دگنك» بر دست، در صفهاي منظم مي‌ايستند و به آهنگ ساواش آغاز به رقص جنگ مي‌كنند.
در هه‌لئي‌ها موسيقي حماسي آييني نواخته مي‌شود و گاه آهنگهاي حماسي تند دلاورانه به ريتمي غم‌انگيز و محزون بدل مي‌شود و مادران فرزند از دست هشته غم‌آگين، همراه با شعله‌هاي رقص، نه براي تفريح، بلكه براي اداي دين و پاس رسمهاي آييني در هاله‌اي از معنويات فراز مي‌ايستند.
گذشته از سه آهنگ حماسي ياد‌شده، در ميان ايل سرافراز، «عاشيقها» كه وارث خنياگران كهانت‌‌پيشه و چندين هنر «اوزان» Ozanهاي گذشته‌هاي دور خود هستند، آهنگهاي حماسي تندي دارند كه همه در «ساز» و همراه «زورنا» اجرا مي‌شود. عاشيق اين گونه آهنگها را با تمام وجود اجرا مي‌كند. در تلحين نعمات حماسي نيز با بهره‌وري از تصويت انساني، اشعاري با مضامين جنگاوري، شجاعت و قهرماني مي‌خوانند كه گاه اعتراضي تند به ناتساويهاي اجتماعي و زر و زور و تزوير دارد.
مضامين اشعاري كه در آهنگهاي حماسي اجرا مي‌شود، درون‌مايه‌اي از بها دادن به اتحاد ايلي، وابستگي عميق به سرزمين و جولانگاه ايل و قهرمانيهاي جوانان ايل سرافراز است در دفاع از شرف و نواميس ايل خود كه صد البته جان‌ماية مذهبي و دين‌مداري دارد. شعر معروف «بيزيمدير» (از آن ماست!) كه از يكي از اين آهنگهاي حماسي از سوي (دادال اوغلو)، عاشيق و شاعر و سخن‌پرداز غريب قشقايي سروده شده است، چنين اندرونه‌اي دارد. اجراي حماسي بسيار نامبردار اين شعر كه پژوهندگان اشاره دارند، احتمالاً در عصر شاه عباس صفوي، در گير و دار اختلاف با قزلباش و اسكان و تبعيد و كوچ اجباري تيره‌هايي از ايل كهن تاريخ «اوشار» (=‌ افشار) در كوهپايه‌هاي استان فارس انجام پذيرفته است.
شعر اين آهنگ چنين آغاز مي‌شود:

قالخدي، كؤچ ائيله‌دي آوشار ائللري،
آغير ـ آغير گئده ن ائللر بيزيمدير!

در اين بيت شاعر، حتي در گزينش واژه‌ها به هم‌آوايي تند صامتها و صائتها توجه داشته است و در اجراي تند حماسي آن، حركت هجوم‌وار ايل لمس مي‌شود، تا جايي كه در اعتراض به ستم شاهان، چنين رجزي مي‌خواند:

پاديشاهلار بيزه ائده‌ر فرماني،
فرمان شاهين ايسه، داغلار بيزيمدير.
نئچه قوچ ايگيدلر يئره سريله ر،
اٶله ن اٶله ر، قالان ساغلار بيزيمدير.

اين حماسه‌ها، آيينة زلال زندگي قهرماني حكمت‌آشنايان ايل را نشان مي‌دهد.
از ميان آهنگهاي حماسي معروف ايل سرافراز مي‌توان به عنوان شناخته‌شده زير نيز اشاره كرد:

1. گرايلي
2. باش گرايلي
3. گئده ن دارغا
4. صمصام

كه همگي در ساز و همراه كرنا اجرا مي‌شوند.
از ميان داستانهاي حماسي ايل سرافراز كه گفته مي‌شود جهانگير خان با آن آشنا بوده، منظومه‌هاي دوازده‌گانه «كوراوغلو» است كه روايتهاي بديعي در ميان ايل از آن وجود دارد. گذشته از روايات ناشناخته به جهان علم كه از اين منظومه‌ها و در صندوق سينة «ييرچي»هاي ايل سرافراز مدفون است، در بسياري از حكايات ضمني روايات مشترك نيز، تفاوتهايي عمده به چشم مي‌خورد. حتي نامهاي اشخاص منظومه‌ها هم تغيير يافته‌اند. مثلا‌ً پدر «كور اوغلو» كه در روايات ايل سرافراز، «يوسف» نام دارد، در روايت آذري و تركمني «علي كيشي» است. در برگردان فارسي‌ِ روايتي از زبان جهانگير‌خان كه از طريق «عاشيق محمد» و «عاشيق اسماعيل قشقايي» منتقل شده است، داستاني كامل دربارة اختراع تفنگ و آشنايي كور اوغلو با آن آمده است كه بسيار بديع است.

3ـ ريشه‌هاي موسيقي ايل سرافراز در آذربايجان

در نخستين منظر، موسيقي قشقايي را در گسترة فولكلور، مي‌توان وجهي از موسيقي آذري دانست. وجود اصلاحاتي نظير گرايلي، شاه ختايي، كرم، كور اوغلو، غريب، كؤچ ايوازي، خوش گلدين ايواز و جزء اينها، نشانگر آن است كه آبشخور اصلي موسيقي قشقايي موسيقي غزان و آذريان بوده است. اما، نوازندگان ايل گذشته از ايجاد دگرگونيها در سازه و ساختار، در اجرا نيز تغييراتي را ايجاد كرده‌اند. مثلا‌ً آهنگي با عنوان «دؤنه» را در ريتم باياتي مي‌نوازند و يا آهنگي با روح حماسي و قوي با نام «ظومار» دارند كه بر اساس «آنادولو سه‌‌گاهي» ساخته شده است. و با آهنگهايي با عنوانهاي باش خسرو، دلي خسرو، صمصام، بيستون، هه‌لئي و جز آن را مي‌توان نام برد كه موسيقي‌آشنايان آذري با آنها چندان آشنايي ندارند و نوازندگان قشقايي اين آهنگها را در كنار ملوديها و ترانه‌هايي نظير: هاي مدد، هاي مدد، اويان ائليميز اويان، آغير ائل و غيره، از آن خود كرده‌‌اند.
بسياري از ترانه‌ها و آهنگهاي فولكلوريك آذري و مناطق شمال غرب ايران و شرق آنادولو نظير: دورنالار، عاشيق گلمش، مارالا باخ، سازي دوتون، كسمه نار آغاجي، آغدير بيلگين، معصوم و دهها ترانه نظير آن با اندك دگرگونيها در اجرا در ميان قشقاييان رايج است.
موسيقي رسمي و مكتوب قشقايي همانند ادبيات قشقايي غريب و بي‌كس است. قشقاييان در محيطي كه تدريس زبان و ادبيات تركي در آن عملا‌ً ممنوع و ناممكن است، زيست مي‌كنند و طبيعي است كه نمي‌توان در ميان ايل از موسيقي مدرن و ادبيات مدرن مكتوب سخن گفت. اما، همانند موسيقي فولكلوريك اين قوم، ادبيات شفاهي ايشان نيز غني و پ‍ُربار و سرشار از درد هجران و غربت، اكنون بر جاي است. اين مجموعة بسيار عظيم و انساني وجوه اشتراك قومي با ادبيات آذري و تركمني و تركان شرق تركيه دارد.
اغلب موارد انواع ادبيات شفاهي آذري نظير: باياتي، قوشما، گرايلي، تاپماجا، قوشماجا، ناغيل، دستان، ديواني و غيره در ميان قشقاييان نيز رايج است و در صندوق سينه‌ها محفوظ كه ضبط و نشر آنها اكنون مرد اين ميدان مي‌طلبد.
مضامين اصلي ترانه‌هاي قشقايي غربت و هجران است. مصراعهاي سوم و چهارم اغلب باياتيها و قوشما حكايت از اين دارد. مانند:

باشي پارا ـ پارا دومانلي داغلار
كؤنلوم قارا گئيميش گؤزلريم آغلار

و يا:

دولاننام داغلار سني
سندن يار ايسي گلير

و يا:

تانريم بيزه بير يول وئر
بيز واراق اٶلكه ميزه

و يا:

غنچه دن آچيلا گوللريم منيم
فلك اوزاق سالميش يوللاريم منيم.

و غيره كه در ميان متون شفاهي فراوان مي‌توان به آنها برخورد.
پيش از حكومت رضاخاني، در مكاتب سيار قشقايي كه به آنها در متون تاريخي «كرباسيه» نام داده شده است، تعليم و تدريس اصلا‌ً به زبان تركي قشقايي بوده است و در كنار آن متون فارسي و عربي نيز آموخته مي‌شده است. بسياري از شاعران ايل مانند ميرزا ماذون قشقايي و يوسف‌علي بيگ، اين گونه تعليم يافته‌اند. اكنون در ميان ايل به برخي از متون مكتبي تركي مي‌توان برخورد و نيز حافظة ديرسالان كه منظومه‌هاي حكمت‌آميز مكتب‌خانه‌هاي «كرباسيه» را اكنون از حفظ دارند.
هم از اين روي حدس مي‌زنيم كه حكيم قشقايي پيش از ورود به حوزة علمية اصفهان در ايام صباوت و جواني، در كرباسيه تحصيل كرده است.
در باب موسيقي قشقايي بايد گفت تركان بر روي ميراث فرهنگي بر جاي گذاشته از خود، پيوسته دستينة تركي نزده‌اند و آثار بسياري را به زبانهاي غيرتركي به ويژه فارسي آفريده‌اند. اما به هر تقدير، ما اين آثار را نيز جزء آثار فرهنگي تركي به حساب مي‌آوريم. در نام آلات موسيقي و نام آهنگها و مقامها هم وضعيت چنين است.

مثلا‌ً ما در موسيقي عرب الان اصلاحاتي نظير:
نهفت الاتراك، چارگاه التركي، عشاق لاتراك، ضرب التركي، بسته نگار التركي، مخمس التركي، برافشان التركي داريم.
و اين خود نشان مي‌دهد ك اصلاحاتي نظير: برافشان، نهفت، سوزناك، راحت‌افزا، شوق‌افزا، فرحناك، فرح‌فزا، راحت الارواح، شوق و طرب و جزء آن كه تركيبهاي فارسي يا عربي هستند، ايجاد و اختراع تركان بوده است، كه در كنار نامهاي تركي در تاريخ موسيقي ايران به كار رفته است. نامهاي سازها نيز چنين است كه در كنار نامهاي تركي مانند:
باغلاما، قابازرنا، اگري، چوگور، بورغو، شدرغو، ديللي دودك، قاوال، بالابان، بارقي، چيغيرتما، دومبك، سورمه، قوپوز و جز آن به نامهاي غير تركي برمي‌خوريم. موسيقي قشقايي از اين جهت از بوميان استان فارس بيشتر تأثيرپذير است. ولي در هر جا دستينة قشقايي مشهود است كه نياز به پژوهشي همه جانبه دارد.
مردان و زنان قشقايي، همگي توان گفت با موسيقي محشورند و از آن تلذذ حاصل مي‌كنند. اغلب زنان قشقايي رقص و يورقا هلئي و آغير هلئي و اوچ باسما را به عنوان رقصي مقدس و با آداب خاص ياد دارند و مردان، همه، با آهنگهايي نظير «سحر‌آوازي» آشنا هستند و در اعياد و جشنها گوش به «ساز» و «قوپوز» عاشيقها مي‌سپارند و فراوان هنگام كوچ آهنگهاي سوزناك سر مي‌دهند.
نوازندگان و خوانندگان حرفه‌اي را قشقاييان ساروان، عاشيق و چنگي مي‌نامند كه با ساز و كرنا و ناقرا آهنگهاي اصيل مي‌نوازند. سه‌تار كمانچه و ويولن نيز در ميان قشقاييان رايج شده است و بسياري از حافظان و ميراثداران فرهنگ اصيل قشقايي اكنون سرگرم تدوين علمي آهنگهاي بومي خود هستند.

4ـ صبغة مذهبي موسيقي

موسيقي مترن‍ّم در ساز حكيم قشقايي، البته موسيقي آييني و مذهبي بوده است. آنچه به تواتر به ما رسيده است، اين است كه او در سه مايه به ترن‍ّم موسيقي مي‌پرداخته است:

1. موسيقي حماسي در مايه‌هاي شاهنامه‌خواني، بويلاماهاي كوراوغلو و جز آن.

2. موسيقي مردمي و ترانه‌هاي بومي و آهنگهاي اصيل تركي.

3. موسيقي آييني، الهي و مذهبي.
نوع سوم موسيقي متعالي آييني در مراسم مذهبي، در شبهاي ماه رمضان و در ايام ماه محرم ميان ايل سرافراز نواخته مي‌شود.
در ماه محرم هر سال تا اربعين حسيني اغلب مردان و زنان ايل قشقايي سياه مي‌پوشند و كارهايي نظير بافتني، رنگرزي، لباس‌دوزي را تعطيل مي‌كنند و به عزاداري و نوحه‌سرايي آهنگين بر اساس موسيقي آييني مي‌پردازند.
شب عاشورا اغلب مردان و زنان در دسته‌هاي سوگوار و جداگانه شب‌زنده‌داري مي‌كنند. برخي از مردم، روز عاشورا هليم مي‌پزند كه نذر ادا كنند براي ثواب بيشتر، شب هليم را آماده مي‌كنند تا در ساعت آغازين سحرگاه، گروه سينه‌زنان و شب‌زنده‌داران براي خوردن هليم برسند. عاشقان شهداي كربلا كه تا بامدادان پگاه، بيدار بوده‌اند، و تمام شب را با موسيقي آييني عزاداري مي‌كرده‌اند پس از خوردن هليم پراكنده مي‌شوند، هليم پخته‌شده كفاف همة چادرهاي اطراف را مي‌دهد. اگر تعداد نذركنندگان زياد شد، حتي تا چادرهاي دوردست هم هليم مي‌فرستند. از نوحه‌هاي معروفي كه در ميان مردم ايل قشقايي در روز عاشورا به آهنگ موسيقي آييني خوانده مي‌شود، اين نوحه است:

ائي كربلا سولطاني
قارداش واوئيلا
زئينبين شيرين جاني
قارداش واوئيلا
٭٭٭
زيئنبي‌نين گؤز ياشي
يانديري داغي داشي
ايمام حوسئين قارداشي
قارداش واوئيلا
٭٭٭
گؤز ياشيم سئيلاب اولدو،
جيگريم كباب اولدو،
كربلا خراب اولدو
قارداش واوئيلا
٭٭٭
بي‌كس قالدي سكينه
خراب اولدو مدينه
كيم رحم ائده ر يتيمه
قارداش واوئيلا

آهنگ اين نوحه در ماية «باياتي» است و گفته مي‌شود كه حكيم قشقايي خود باياتي‌سرا بوده و در اوزان هفت هجايي اشعاري داشته است.

5. حكيم قشقايي در آيينة ادبيات شفاهي

مردم پيوسته قهرمانان عرصة انديشه و علم را، در خمير خانة خيال خويشتن بازسازي كرده‌اند و روايتهايي مناسب با حال و مقام آنان ساخته‌اند كه صد البته از واقعيتهايي انكارناپذير اخذ قوت و الهام كرده است و در هاله‌اي از اسطوره و افسانه گم شده است. استخراج اين قصص و افسانه‌ها و روايات از صندوق سينه‌ها و تدوين آنها، كمك زيادي به روشن شدن زواياي تاريك زندگي قهرمانان عرصه‌هاي انديشه و عمل مي‌كند.
عامه در فرهنگ شفاهي خود، فارغ از ميزانها و هنجارهاي زمان و مكان و استدلال و استنتاج، قهرمان آرماني خويشتن را آن‌گونه كه خود مي‌خواهد مي‌سازد. هم از اين رو گوييم براي تدوين حيات سرشار از تقوا و فضيلت آن حكيم بزرگوار، به ادبستان فرهنگ عامة قشقايي در يك‌ صد سال اخير بايد سر بزنيم. اينك برخي از اين روايتها:
1
حكايت كنند كه روزي از دكان ‌ساز‌فروشي جنب مدرسه صدر اصفهان بيرون آمد كه درويشي روشن‌ضمير او را فراخواند و از وطن، شغل، حسب و نسب وي جويا شد. جهانگير‌خان شرح حال خود را با درويش در ميان گذاشت و گفت كه سه‌تار مي‌زنم و شاهنامه مي‌خوانم و سرود مي‌گويم.
خود مي‌گفته: «چون گفتار من به پايان رسيد، درويش خيره در من نگريست و گفت: گيرم در اين حرفه فارابي زمان شدي، مطربي بيش نخواهي بود!»
گويد: «گفتم نيكو گفتي و مرا از خواب غفلت بيدار كردي، هان بگو چه بايد بكنم كه خير دنيا و آخرت در آن باشد؟»
پس آن‌گاه آن درويش، او را به حوزة علمية مدرسة صدر برد و...
2
به يك روز از شهر خود شد روان
سوي اصفهان آمد او بي‌گمان
سراغ يكي تارزن را گرفت
ز شخصي كه مهرش به او جا گرفت
جوابش همي داد آن باصفا
كه: «اي بندة عاصي بي‌صفا!»
تو گيرم در اين فن سرآمد شوي
چو بونصر فارابي امجد شوي
نئي مطربي بيش، پس دم مزن!»

از اين گفته برقي ز دل برجهيد
در او خر‌من جان بر آتش كشيد
ضمير خدائي‌اش بيدار شد
دل غافل از يار، هشيار شد
سخن كز دل پاك آيد برون
نشيند به دل صاف سازد درون
3
روزي در كارگاه سازآموزي استادش به فراگيري فن نواختن سه‌تار مشغول بود. كارگاه سازآموزي در كنار مدرسة صدر قرار داشت. ناگهان چشمش به جمعيت انبوهي مي‌افتد كه از مدرسه خارج مي‌شده‌اند و شخص معم‍ّمي پيشاپيش جمعيت بوده است.
جهانگير‌خان از استاد خويش مي‌پرسد «جمع براي چيست اين شخص معم‍ّم كيست؟»
استاد پاسخ مي‌دهد: «اينان از نماز جماعت مي‌آيند و آن آقا مجتهد و پيش‌نماز است.»
جهانگير‌خان شيفتة آن همه ابهت و جلال قرار مي‌گيرد و به حلقه طلاب مي‌پيوندد و از همان وقت وارد مدرسه صدر مي‌شود.
4
جهانگير‌خان طبع شعر داشت و وقتي به اصفهان مي‌آمد پيش هماي شيرازي مي‌رفت كه شعرهايش را اصلاح كند. روزي در محضر هماي شيرازي بر سر وزن بيتي جدل مي‌كند و مي‌گويد: «كه اين شعر به آهنگ جور در مي‌آيد و غلط نيست، من از كجا بتوانم اين غلطها را تشخيص دهم؟»
هماي شيرازي او را به تعليم فن عروض و مبادي عربيات دعوت مي‌كند و به مدرسة صدر رهنمون مي‌شود.
5
در يك تابستان و در اوايل دهة نهم از سدة سيزدهم، براي فروش دام به اصفهان آمده بود. «ساز» شكستة خود را نيز براي تعمير همراه داشت. پيش يحيي ارمني كه كارگاه كوچك «سازسازي» داشت، رفت. او را در حالتي يافت مست و مي‌خواره. بسيار ناراحت شد چنين گمان كرد كه در فن الحان و ساز‌نوازي فارابي زمان هم شود، باز به او «مطرب» خواهند گفت. در آن روزگار چهل بهار از عمرش سپري شده بود.
از كارگاه سازسازي بيرون شد و يك راست به مدرسه صدر رفت و براي تحصيل عزم جزم كرد.
6
جهانگير‌خان در جواني شاهنامه‌خوان ايل بود و سه‌تار مي‌نواخت. گويند در يكي از تابستانها كه ايل به ييلاق سميرم آمده بود، او نيز براي خريد و فروش و رفع حوايج شخصي به اصفهان رسيد. در ضمن تارش هم خراب شده بود، سراغ استاد تارساز گرفت. او را پيش يحيي ارمني تارساز معروف مقيم جلفا بردند. در اين ميان ناگهان زني از ميان مردم خطاب به او گفت: «برو پي كار بهتري و علمي بياموز، از تار زدن چه حاصل كه پيرت يحيي ارمني باشد؟»
سخن آن زن در جهانگير‌خان مؤثر افتاد و همان روز در مدرسة «الماسيه» حجره‌اي براي خود گرفت و با يك عشق و علاقه مفرطي پي تحصيل رفت... .
7
وقتي ظل‌السلطان در مدرسه به ديدن او (جهانگير‌خان) رفت، در اثناي سخن گفت: «خان بزرگ اگر سابقا‌ً مي‌خواست مرا ببيند، چند ماه قبل مي‌بايست وقت مي‌گرفت. اما، من امروز براي ديدن شما، از شما وقت مي‌گيرم!»
8
جهانگيرخان در جواني، دلباختة دختر عمه‌اش گلندام بود. گلندام هم مي‌دانست كه او عاشق «سه‌تار» است و شرط ازدواج با او را «ترك سه‌تار» قرار مي‌دهد. جهانگير‌خان ترك سه‌تار نمي‌كند و تا پايان روزگار خود نيز تن به ازدواج نمي‌دهد. گلندام نيز هيچ‌گاه ازدواج نمي‌كند. گلندام دختر ابراهيم خان كلانتر بوده است.
9
جهانگير‌خان روز و شب سه‌تار مي‌نواخت و مي‌خواند و اشك مي‌ريخت. روزي «بي‌بي فاطمه» مادرش بر او خشم مي‌گيرد و سه‌تارش را پرت مي‌كند، به گونه‌اي كه مي‌شكند.
جهانگيرخان دل‌آزرده به كنجي مي‌نشيند و فرداي روز آن را به اصفهان براي تعمير مي‌برد. وارد بازار اصفهان مي‌شود و تا سويهاي مدرسة صدر مي‌رود. سراغ «يحيي ارمني» تارساز معروف را مي‌گيرد. پينه‌دوزي پاي ديوار مدرسه صدر نشسته بود، او را با قيافه ايلاتي و كوله‌بار بر پشت سرگردان مي‌بيند و مي‌پرسد:
«ـ آهاي! خان! چه كار داري؟ دنبال چه و كه هستي؟!»
خان ماجرا را مي‌گويد، پينه‌دوز نشان يحيي ارمني را در چهار سوق اصفهان به او مي‌دهد.
خان به درب منزل يحيي مي‌رود. خانواده‌اش مي‌گويند كه او در مسافرت است و تا سه روز ديگر نخواهد آمد.
خان پيش پينه‌دوز مي‌آيد و مي‌گويد: «‌جايي ندارم كه بروم.»
پينه‌دوز او را به خانة خود مي‌برد. در خانه مي‌بيند كه او نماز را با حالت عرفاني خاص و با عشق و گريه بر دامان مي‌خواند. اين است فردا روز او را به «آقا محمدرضا قمشه‌اي» مجتهد و پيش‌نماز مدرسه صدر معرفي مي‌كند.
10
روزي آقا محمدرضا قمشه‌اي به مسجد صدر داخل مي‌شد. مردم و شيفتگان و مؤمنان و طلبه اطراف او را فراگرفته بودند. ميان آنان مردي خوش‌هيكل ايلاتي كوله‌بار گوني‌وار بر دوش توجه او را جلب مي‌كند. مي‌گويد: « راه باز كنيد، اين مرد بيايد.»
با او سخن مي‌گويد و علت آمدنش به اصفهان را مي‌پرسد. خان ماجرا را تعريف مي‌كند. آقا محمدرضا قمشه‌اي مي‌گويد: «مي‌خواهي من تاري يادت دهم كه آوازه‌اش جهانگير شود؟!»
اين سخن در خان اثر مي‌كند. آن را كرامتي الهي حساب مي‌كند، روحش منقلب مي‌شود و همراه او به مدرسه مي‌رود. آقا درس فلسفه داشت. خان پاي صحبت آقا مي‌نشيند. درس بسيار شيريني بود. خان جذب آقا مي‌شود و سؤالهاي گوناگون از او مي‌كند. آقا برخلاف برخي آخوندهاي مخالف فلسفه، خيلي راحت و با گشاده‌رويي سؤالهاي او را پاسخ مي‌گويد و او را به خانه‌اش مي‌برد و پس از چندي در مدرسة صدر به او حجره‌اي مي‌دهند و بدين‌گونه خان در سلك طلاب علوم در مي‌آيد.
11
در سالي كه در اصفهان قحطي بود و آدم‌خواري باب شده بود، اكثر طلاب، مدرسة صدر را ترك گفته به ديار خود رفته بودند. از اقامت جهانگيرخان در مدرسه سه سالي مي‌گذشت. به خلاف آنچه از سوي گلندام، پدر و مادر و ديگر بستگانش اصرار مي‌شود، او مدرسه را ترك نمي‌گويد و در راه ارتزاق مردم فعاليت مي‌كند.
خان بنيه‌اي قوي داشت، خود چاهي در كنار زاينده‌رود مي‌كند و هر روز بر سر آن حاضر مي‌شود و آب در مي‌آورد و به مردم مي‌دهد.
12
حسام‌السلطنه پسر عباس‌ميرزا، برادر محمدشاه قاجار و عموي ناصرالدين شاه حاكم اصفهان بود. او مي‌گفت: «ـ‌ من از كسي ترسي ندارم، فقط از نگاههاي اين آخوند ايلاتي (= جهانگير‌خان) مي‌ترسم.
13
ظل السلطان كه مي‌خواست به جاي مظفرالدين شاه وليعهد شود، وارد اصفهان مي‌شود كه مردم آن سامان را با خود همراه سازد و مخفيانه نظر سران ايلات و عشاير را جلب مي‌كند كه عليه مظفرالدين شاه اقدام كند.
ابراهيم‌خان كلانتر به او مي‌گويد كه اگر بخواهي ايل قشقايي را به كمك طلبي بايد جهانگير‌خان را با خود همراه سازي.
ظل ‌السلطان نامه به جهانگير‌خان مي‌فرستد، جواب نمي‌گيرد. ابراهيم‌خان كلانتر، حاكم دهاقان و شوهر عمة خان و پدر گلندام را واسطه مي‌كند. خان او را نيز رد مي‌كند و پاسخ نمي‌دهد.
14
ظل‌السلطان از محبوبيت جهانگير‌خان در ميان مردم اصفهان خبر داشت. به وسيله او عده‌اي پيش‌ خان مي‌روند و به دروغ مي‌گويند كه امام جمعه مسجد شاه مريض شده است و از او تقاضا مي‌كنند كه نماز جماعت فردا را در مسجد شاه او اقامه كند.
وقتي مردم مطلع مي‌شوند كه جهانگير‌خان در مسجد شاه نماز خواهد خواند، تمام سطح ميدان و بازار و كوچه‌ها را پر مي‌كنند.
خان وقتي وارد ميدان مي‌شود و چشمش به جمعيت مي‌افتد، برمي‌گردد و راه مدرسه را در پيش مي‌گيرد، همه دنبالش راه مي‌افتند و عده‌اي التماس‌كنان مي‌خواهند كه خان نماز را اقامه كند.
جهانگيرخان مي‌گويد: «‌‌من، اگر امروز نماز بخوانم، نماز همه خراب مي‌شود. وقتي جمعيت را ديدم، تكان خوردم. اين تكان تا از من دور نشود، من نمي‌توانم نماز را اقامه كنم.»
و بدين گونه توطئه و نقشه ظل السلطان كه مي‌خواست با اقامه نماز از سوي جهانگير‌خان، تأييد براي خود بيابد، نقش بر آب مي‌شود.
در پايان بايد گفت كه موسيقي در نظر حكيم قشقايي دريچه‌اي براي راز و نياز با مبدأ فيض ازلي بوده است. شايع است كه وي رساله‌اي در موسيقي نيز داشته است. گرچه هيچ گونه اثر مكتوبي از وي به دست نيامده است، اما همين شايعه نشان مي‌دهد كه وي تا آخر عمر از نواختن ساز، اين آلت عشق و طلب دست برنداشت.


Read more!

Home [Powered by Blogger]